نوشتن تمام توان من برای رسم و ثبت کردن زندگیم.
بی تو در نگاه سرد باد موجی از شعر عاشقانه دیده ام کوله باری از ترانه را به دوش قاصدک روانه دیده ام تلولو نگارش عشق رادر وجود خویش جاودانه دیده ام گرچه نیستی که از نبود توست زایش هر ترانه ام بی بهانه نیست ترانه و شعرهای عاشقانه ام بهانه ام شکر نبود توست برای شعرهای عاشقانه ام مرا ببخش که مردی در خیال باطلم در شعرها عاشقانه ام. انگار همه چیز طالب این است که کسی برود خودکار را بردارد و با یک سری لغات و واژه باز کند روی یک کاغذ بنویسد هرچند که یک مچاله شده روی میز باشد. عجب احمقهایی هستیم ما اگر بازی با واژها و لغات ما را کمی سبک کند آن وقت معلوم میشد دروغگوههای هستیم که به جای بازی با واژه ها با فکر خود بازی کرده ایم. همین جاست که میگویم عجب فلسفه عجیبی است.لابد فلسقه سنگینی است و ما از درک آن عاجزیم وگرنه یک مچاله کاغذ و یک خودکار چه کاری از دستشان بر میاید جز اراده ما؟! عجب روز بدی میشود اگر این افیونی امروز مرا بیشتر از این درگیر بازی با واژه ها کند... گاهی از خودم تعجب میکنم چه طور میشود که آدمها انقدر راحت به هم جسارت میکنند و اینقدر شادند که توانستند روح آدم را آزار دهند که انگار بهشت آنها را مهمان کرده باشی. بدترین فاجعه این است که وقتی که داری خود را پیدا میکنی در شک بیوفتی که:این همان من هستم یا دیگری است.... اعتقادم و به روح بزودی از دست خواهم داد... و من اکنون اینجا تک تک واژه ها را بحرم تو نپرس واژ ها پنهان است یا درون قفس سرد زمین خوابیده است تو اگر بیداری خود دفتر شاکیانت را از بحری و من اینبار بی اجازه حتی از تو دفترت را خواندم ...... نگو این دنیای کوچک بی مزمون من را بازیچه افکار خبیث خود کرده زندگی امروز مرا مدیر دوبلاژ خود کرده مرا بازی داده که بازیگرش بودم من فقط یک آدم ساده لوح زودباور در میان بی کلامی فکرش غوطه ور بودم. اکنون با تمم بیکلامیش من شدیدا درگیر مدیر دوبلاژ شدنش هستم حالا خوب میفهمم کارگردان نقش اصلی کیست من فقط یک دوبلاژ ساده احمق هستم. و من درون این بن بست های پر اضطراب مابین این دعواهای بی انجام تنها دفاعم یک کاغذ و خودکار شده است و من هنوز پی گوشه ای برای انزوای چند روزه ام هستم و تو آرام در گوشه دنجی مثل فقط مثل هربار در پی خواندن فکرهای خسته هستی برای آرامش من که خواب سنگین دارم دعای یک نوشته خوب هم عالی است اما برای تو که همیشه خوب مینویسی دعای یک خواب آرام کافی است. تو شاید احمقم پنداشتی من حماقت جوانی تو را باور کردم و تو پیری هستی نرسیده به جوانی باران زده ای بی باران خواب زده ای هستی بی خواب من بارانی شده ام سیل زا خوابی شده ام بی هیچ بیداری یا گرگ نمان یا گرگ پرور یا قاتل گرگ اما تازه امروز فهمیدم کلا همه هیچ نمایی از خودشون نشون نمیدن بی رنگن میگن اونجا خیلی بزرگه تا نری از عجایبش چیزی نمیفهمی برام ایمیل بزن اگر عجیبتر از حرفای احمقانه این آدم نماها بود بگو منم میام اونجا راستی عکس یادت نره....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


